|
سلام
اومدم که بگم این مدت نبودم . اومدم بگم حسش نبود که نبودم . اومدم بگم عیدتون مبارک(اخه نبودم)
اومدم بگم بابا بزارید منم یکم هوا بخورم . اومدم بگم هیچ جایی برای من نزاشتین اونوقت میگین کجا بودی تا حالا الان اومدی دیر اومدی تموم شد . قضیه منم شبیه این مطلب که می خوام بگم شدیم مثل عمو سبزی فروش . نشستن اون بالاها کنارم نمی رن بعدش انتظار دارن همه کار انجام بدیم از بست شغل فعال داریم . بابا برید کنار بزارین منم از یه جایی شروع کنم برید کنارررررررررر .
چه کنم که نکنم بهتره اینو ببینید به نقل از برادر بزرگتر و بزرگوار ما بدست خواهر ما (زن داداشمو میگم حسودا ) بدستم رسید که حیفم اومد نبینید ....

داستاني که در زير نقل ميشود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀمان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.
چارهاي نداشتيم. همۀ ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما بهياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نميشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچهها، عمو سبزيفروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزيفروش که سرود نميشود. گفتم: بچهها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عمو سبزيفروش . . . بله. سبزي کمفروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچهها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير ميخوانديم. همۀ شعر را نميدانستيم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اينصورت تدوين شد:
عمو سبزيفروش! . . . بله. سبزي کمفروش! . . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . بله. خيلي خوب داري؟ . . . بله. عمو سبزيفروش! . . . بله. سيب کالک داري؟ . . . بله. زالزالک داري؟ . . . . . بله. سبزيت باريکه؟ . . . . . بله. شبهات تاريکه؟ . . . . . بله. عمو سبزيفروش! . . . بله.
اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزيفروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوري که صداي «بله» در استاديوم طنينانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخير گذشت.»
حالا بگید عمو سبزی فروش ....بله. سبزی کم فروش.... بله. من یه شغل میخوام .... نخیر
شغل خوب میخوام .... نخیر . عمو سبزی فروش .... بله. شغل خوب داری نخیر ... .
|